تبليغاتX
سودای عشق

 

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

به تن لحظه خود رخت اندوه مپوشان

هرگز

+ تاریخ جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 17:32 نویسنده نادیا|
سلام به همه

ممنون ازاونایی که به وبلاگم سرمیزننونظرمیذارن...

این امتحاناکه نمیذارن اصلا آدم حواس بفهمه..ایشالاکه ریشه امتحانا اززمین کنده بشه..

ایشالا که موفق باشین...

نظریادتون نره...باااااااااااااااای

 

 

+ تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 18:6 نویسنده نادیا|
یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم،وقت پرپرشدنش سوزونوایی نکنیم...                                                  

       پرپروانه شکستن هنرانسان نیست،گرشکستیم به غفلت من ومایی نکنیم..                                      

              یادمان باشدسرسجاده عشق،جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم...                                

                       یادمان باشداگرخاطرمان تنهاماند،طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم....

+ تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 17:58 نویسنده نادیا|
کاش یادت نرود روی این نقطه پررنگ بزرگ

بین بی باوری آدم ها

یک نفر می خواهد که تو خندان باشی

نکند کنج هیاهوی زمان غم بخوری

+ تاریخ دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 18:30 نویسنده نادیا|
روزی خدا را در خواب دید..

در آسمان تصویری از زندگیش جلوی چشمانش آشکار شد و در هر صحنه روی شنها دو جای پا دید.یکی متعلق به خودش و دیگری متعلق به خدا.

وقتی که آخرین صحنه زندگیش از جلوی چشمانش گذشت بر گشت و به جای پای روی شنها نگاه کرد.

متوجه شد لحظاتی در زندگیش بوده که تنها یک جای پا روی شنها وجود دارد.همچنین متوجه شد که آنها در سخت ترین و دشوارترین لحظات زندگیش اتفاق افتاده.

این واقعا ناراحتش میکرد.پس برای رفع ابهام از خدا سوال کرد:خدایا تو فرمودی اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال کنم در تمام طول راه با من خواهی بود ولی متوجه شدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا وجود دارد.

نمیدانم چرا زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟!

خدا فرمود:فرزند عزیزم!...

تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمیگذارم.اگر در لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی فقط یک رد پا میبینی بدان که من در آن لحظات تو را به دوش کشیدم.



+ تاریخ جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:11 نویسنده نادیا|
کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد . . نه تو دیگر هستی . .. نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود .. سایه می داند که به دنبال نگاهت همچو ابر سر گردانم . . هیچ کس گمشده ام را نشناخت . . تابش رایحه ای خبر آورد کسی در راه است چشمی از درد دلم آگاه است . . تو مرا می فهمی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می خوانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من میمانی

+ تاریخ یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 11:17 نویسنده نادیا|
سلام به همه....

خيلي وقت بودآپ نكرده بودم گفتم بيام حداقل يه پست هرچندالكي بذارم...

ازبس درسازيادن وسخت نميتونم بيام سربزنم...

اينوخوندم ازيجايي خوشم اومدگفتم بذارم واستون

 

به كسي  اعتماد كن كه بتواند سه چيز را در تو تشخيص دهد:

اندوه پنهان شده در لبخندت را

عشق پنهان شده در عصبانيت را

و معناي حقيقي سكوتت را...

 

نظر يادتتون نره هاااااااااااااااا

+ تاریخ چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 19:21 نویسنده نادیا|
سلام بروبچ

اميدوارم ازپست قبلي خوشتون اومده باشه

نظريادتون نره ها....

باي باي

+ تاریخ سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 19:32 نویسنده نادیا|
سلام.من این شعرو دیدم ازش خوشم اومد گفتم شما هم بی نصیب نمونید
 

اهل درسم من
روزگارم هی... بد نيست
جيب خالي دارم. خرده پولی، سر سوزن عقلی
استادی دارم بهتر از عزرائيل
درسهايی، بدتر از تلخی زهر
و كلاسي كه در اين دانشگاست
جنب دستشوئي‌ها، جنب آن سلف خراب


من يه دانشجويم
هيكلم نی قليون
چشمهايم كم سو، كله‌ام هم بی‌مو
درس كفاره من
من جنون را هر دم، لا به لای جزوه‌ها مي‌بينم
در جزوه من جريان دارد چرت، جريان دارد پرت
همه فكر و توانم متزلزل شده است
جزوه‌هايم را وقتي مي‌خوانم
كه امتحانش را استاد، گفته باشد فرداست
برگه تقلب را من، پی غفلت استاد عزيز، مي‌خوانم
پی خونسردی خود


اهل درسم من
پيشه‌ام بی كاريست
گاه گاهی، در می‌روم از توی كلاس، می‌روم تا تريا
تا كه با خوردن چای و شكلات
ايندل سوخته‌ام خنك شود
چه خيالی، چه خيالی.... مي‌دانم
از پس ناچاريست
خوب ميدانم، آخر ترم هم باز
كار من زاری و در به دريست

+ تاریخ سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 17:59 نویسنده نادیا|
کوله بارت بربند!!!

شایداین چندسحرفرصت اخر باشد..

که به مقصدبرسیم و

بشناسیم خدارا

وبفهمیم که یک عمرچه غافل بودیم....

می شوداسان رفت...

می شودکاری کرد...

+ تاریخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 23:23 نویسنده نادیا|
سلام

سلام به همه مخصوصاعادله جونوگیتاجون دوسای گلم

خب بچه هاتولدوبلاگمونوبهتون تبریک میگم ایشالا100ساله بشه

اولیوگذاشتم تابقیشوشمابذارین...فعلادیگه چیزی به مخم نمیرسه که بنویسم بعدیودیگه یکی ازشمادوتابذارین...

دوستون دارم

بای

+ تاریخ سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:33 نویسنده نادیا|